آدم بزرگ ها خیلی دلشان می خواست احساس پاک اقلیتی ما را در نطفه بسوزانند غافل که دلباختگی و دلسپردگی ما به همجنس پاک شدنی نیست

چند روز پیش رفته بودم دبستانی که در آن درس خوانده بودم، مدیرش را ببینم. یقین داشتم مرا یادش هست. رسیدم آنجا سراغش را گرفتم. نشستم منتظر تا جلسه اش تمام شود. راهروها و پلکان همانجور بود که سال ها پیش، مثل همیشه نو نوار و رنگ به رنگ. در فاصله ای که منتظر بودم دو بار زنگ تفریح به صدا درآمد. بار اول با صدای زنگ بچه ها آمدند پایین و بار دیگر با صدای زنگ رفتند بالا. دویست و هشتاد دختر قد و نیم قد از جلوی من دو بار رد شدند، با لباس های صورتی و یاسی و بنفش و سورمه ای. هر دوبار بهشان خوب نگاه کردم یک به یک. دوست داشتم شانس بیاورم نگاه هامان تلاقی کند و بهشان لبخند بزنم. چند باری پیش آمد. همینطور که از مقابل من رد می شدند، دوتاشان نظرم را جلب کردند. پایین آمدنی دستشان در دست هم بود. بالا رفتنی هم. یک الفتی بینشان بود و آرامِ خیالی که مجذوبم کرد. بهانه کودکی گرفتم. یاد دلدادگی هام در آن زمان ها افتادم. شاید هیچ وقت دختر یا زن مقابلم احساسش با من یکی نبود. یک جورهایی احساس می کردم معذب اند. بعدترها گاهی می فهمیدند رفاقتی نیست، یک دلدادگی به دخترانگی-زنانگی است. 

با وجود آنکه در بهترین دبستان ممکن درس می خواندم ناظم ها حساس بودند به مظاهر آشکار عاطفه و الفت میان ما، دست در دست گرفتن ها، چسبیدن به هم ها در حیاط، دست دور گردن انداختن ها علی الخصوص دونفره. به مجرد اینکه احساس می کردند دو نفر از یک اندازه ای بیشتر به هم علاقمندند یک نحوی از هم دورشان می کردند. یا کلاس هایشان را جدا می کردند یا بهشان زور می کردند بروند با بقیه. نمی گذاشتند آن چیزی که نمی دانستند دقیقا چیست و آیا اصلن وجود دارد یا نه رشد کند. همیشه سرکوب و انکار به هر شیوه ممکن از یافتن هر راه حلی برایشان به صرفه تر بود.

من هم مورد هدف این تلاش های نامادرانه و سرکوبگرانه قرار گرفتم. سوم که بودم وسط های مِهر یک دختر کوچولوی کلاس اولی آمد دبستان ما. دخترک آنقدر ریزه بود که مقنعه نمی گذاشت. موهای مشکی یک دست داشت تا میانه گوشش، براق و لَخت. صورتش سبزه بود و گرد، انگار پرگار گذاشته باشند. وقتی می خندید سرش را می گرفت پایین و تمام قندهای قندان های تهران در دل من آب میشد یکجا. عاشق این نمک و ریزگی اش بودم. او هم آنقدر خجالتی بود که هروقت می آمدم لپش را بکشم سرخ میشد. از من قایم می شد اجازه نمی داد ماچش کنم انگار که مادرش گفته باشدش با غریبه ها نگرد. من هم همینطور قربان صدقه اش میرفتم هر سو که می رفت. هر صبح که پام به حیاط باز می شد چشم می چرخاندم پیداش کنم، نازش را بکشم، بپرسم صبحانه خورده یا نه. زنگ های تفریح هم گل می کندم ار باغچه میدادم بهش. از خجالت نمی گرفت.

یک دختر کلاس چهارمی داشتیم چارشانه که مبصر همه ما بود. صورتی استخوانی و پهن داشت. پیشانی برجسته و لک های روی گونه هایش قوی تر نشانش می داد. نفهمیدم که یا که ها گفته بودندش من را از این دخترک نازدارم دور نگه دارد. هنوز هم یاد چهره خندان دخترک که می افتم جای دست سنگینش را روی مچ دستم به یکباره احساس میکنم. 

چهارم که رفتم دخترک کلاس اولی از مدرسه ما رفته بود. بعدها فقط تعلق خاطر شاهزاده کوچولو به گل سرخش را هم ارز احساس خودم به او دانستم. به قیاس یادم می آمد که در مهد کودک وقتی پسری پنج ساله دختری را می بوسید و کمکش می کرد کفش هاش را بپوشد معلم ها زیرلبی چیزهایی به هم می گفتند و از ذوق بارور شدن احساس پسربچه به جنس مخالف خنده های شهوتناک می زدند.

گیرم نگذاشتند آنقدر دور و بر دخترک نازدارم بپلکم که اجازه بدهد برای بار دوم ماچش کنم، صبح به صبح براش بیسکویت گرجی شکلکی بخرم و شیر پاکتی مثلثی، زنگ های تفریح هم یخمک، توی حیاط بغل کنمش توی هوا بچرخانمش یک یا نیم دور کیف کند و موهاش را ناز کنم، خیالم نباشد، همه اش سهم نازدار امروزم.

منبع: مردانه های یک زن 

 

Advertisements